مولانا محمد بن احمد بيغمى

31

داراب نامه ( فارسى )

كه با ايرانيان جنگ كردن هيچ فايده نيست . دست از جنگ كردن باز داريد و درين كار با ما اتفاق كنيد تا امان يابيد . در شهر دمشق دوستاران و هواداران جواندوست بسيار بودند . چون جواندوست را بديدند و سخن او را بشنيدند جمله مسلح شدند و با جواندوست اتفاق كردند و بيك لحظه بقرب هزار كس هم از مردم شهر با ايشان يكى شدند و حرب ميكردند . از آن طرف ملك داراب با سپاه بسيار رو بر كنار خندق نهادند . شاه فيروز شاه خود پياده شده بود بقرب پنجاه هزار آدمى پياده شدند و سپرهاى پولاد در سر كشيدند . رو بر كنار خندق نهادند . چون كار بر سپاه دمشق تنگ شد ، رعيت دست برآوردند و با بهزاد و فرخ‌زاد يكى شدند . ملك مسروق بن عتبه بچارهء كار مشغول شد . لشكريان راه گريختن مىجستند . القصه جنگ بر در دروازه رسيد . جواندوست قصاب با جمعى از جوانمردان بر در دروازه آمدند و بضرب تيغ و ساطور آن نگهبانانرا دور كردند و دروازه را برگشودند تا ايرانيان در شهر درآمدند و شهر دمشق را بگرفتند . ملك داراب گفت زودترى در شهر دمشق رويم تا رعيت را المى نرسد . ملك داراب در شهر درآمد و حكم كرد كه كسى را با رعيت دمشق كارى نباشد « 1 » . دست از رعيت بداريد اما از دشمنان هركه را ببينيد ، بگيريد و بياريد تا بگويم كه چه مىبايد كردن . مؤلف اخبار و گزارندهء داستان روايت مىكند كه چون لشكر ايران در شهر دمشق ريختند سپاه دمشق از هر طرف مىگريختند و چارهء جان طلب ميكردند ، تا عاقبت در ميان ، دست‌وپاى ملك مسروق را بگرفتند و در پيش ملك داراب آوردند . ملك داراب نشسته بود . حكم كرد تا او را باز دارند . ملك مسروق را بازداشتند . ملك داراب حكم كرد كه در شهر منادى كردند كه اى خلق شهر ايمن و آسوده باشيد كه به حكم ملك داراب هيچ‌كس را با رعيت كارى نيست .

--> ( 1 ) - در اصل : ندارد .